نوشته شده توسط : dejpol

SMS

ميدوني چرا خدا به همه دو تا دست , دو تا پا , دو تا چشم داده , اما فقط يكي دونه قلب داده؟ براي اين كه بگردي , اون يكيش رو پيدا كني

انواع قهوه : 1- شيرين مثل چشمات2 - رقيق مثل قلبت3- تلخ مثل دوريت

هيچگاه نگذار در كوهپايه هاي عشق كسي دستت را بگيرد كه احساس ميكني در ارتفاعات آنرا رها خواهد كرد

ميدوني دريا چرا دريا شد؟ به خاطر موجاش اگه موج نداشت هيچ و قت دريا نمي شد،من يه دريام و تو موجهاي مني

به چشمي اعتماد كن كه به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار كه جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير كه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت ميمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري

يك بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.

بازهم كبوتراحساسم بال مي گشايد تادرآبي بي كران آسمان قلبت به پروازدرآيد.گويا سالهاست كه مفهوم پرواز درگنجايش ذهنش نيست.

سرو اسوه مقاومت و پايداريست من يه سروم چون تو ريشه مني

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

يك بار بهت گفتم دوست دارم، هزار بار گفتم خدايا غلط كردم

پلكهاي مرطوب مرا باور كن ، اين باران نيست كه ميبارد ، صداي خسته ي من است كه از چشمانم بيرون ميريزند

مردها مثل جاي پارك (پاركينگ) هستن خوبشون كه قبلا اشغال شده بقيشون كه مونده يا كوچيك هست يا جلو در مردم هست.

مي گن خدا ابر رو به گريه در مياره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد يادت نره بخندي.


گر با غم دوريت نسازم چه كنم / با ياد تو گر عشق نبازم چه كنم / چون در نظرم فقط تويي ماييه ناز / گر من به تو اي دوست ننازم چه كنم.



ميدوني چرا بعضي شبها زود صبح مي شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشيد هم دلش براي چشماي تو تنگ ميشه.



هميشه تصور كن توي يه دنياي شيشه اي زندگي ميكني پس مراقب باش به طرف كسي سنگ نندازي چون اول دنياي خودتو مي شكني.



عشق خام ميگه: چون به تو نياز دارم دوستت دارم ، عشق پخته مي گه : چون دوستت دارم بهت نياز دارم.



نانوا هم جوش شيرين
مي زند..
.........
............
.........
.....
....
..... بي چاره فرهاد!!!!!!!!!



مهم نيست كه قشنگ باشي قشنگ اينه كه مهم باشي حتي براي يه نفر...........

سلام يه كاري دارم كه مي خام واسم انجام بدي اينجا هوا ابريه امشب ماه معلوم نيست ميشه امشب تو آسمون باشي آخه ماه تر از تو پيدا نكردم.

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند.قاب عكس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم كه تارش بشكند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر كار بكني قشنگ نميشي پس بيخود زور نزن

عتياد يعني كه من خاموشم مدهوش بي هوشم آنقدر غرقم در اعماق وجود ديگران خود را فراموشم ****اعتياد بيماري اين قرن نيست آدم و حوا برايش فرق نيست

هيچوقت شخصيت خودت رو براي كسي تشريح نكن. چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره، و كسي كه ازت بدش بياد باور نمي كنه

چقدر آشنايي خوب است .حتي اگر كهنه شده باشد . حتي اگر از دور كه نگاهش كني دلت بلرزد و بترسي براي ناشناخته ماندن . چقدر در كفش هاي روز سوت سوتك كودكي را باد كنيم و ژست بچه هاي كلاس بالاتر بگيريم . براي من فارغ از تمام لحظه ها شب ها جايگاه تو است كه من فقط آن را با ماه يك كمي كجتر از معمول تقسيم كرده ام

عشق نميپرسه كه تو كي هستي؟ ........فقط ميگه كه تو مال من هستي عشق نميپرسه كه اهل كجايي؟...........فقط ميگه كه تو قلب من هستي عشق نميپرسه كه تو چيكار ميكني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي عشق نميپرسه كه دوستم داري؟...........فقط ميگه عاشقانه دوستت دارم

هنگامي كه قطره هاي باران تيرگيهاي دل را مي شويد وبه جان صفا مي بخشد من در جستجوي لبخندي هستم كه طراوت لحظه هايم را به من باز گرداند و بامن همراه شود

در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند

باران باش كه در باريدنش علف هرز و گل سرخ از برايش به يك معناست

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عكس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه كه نميتوني عكسشو به ديوار بزني.


تكيه بر ديوار كردم خاك بر پشتم نشست
دوستي با هر كه كردم عاقبت قلبم شكست
آن قدر رنجي كه دنيا بر دل ما مي كند
بر دل هر كس كند او ترك دنيا مي كند



عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي است عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق كو ؟! عاشق كجاست ؟! معشوق كيست؟

تست معرفت شناسي :
اگه دوستم داري يك جوك بفرست .
اگه عاشقمي به من زنگ بزن .
اگه برات مهمم يك زنگ بزن .
اگه دوست داري هم ديگرو ببينيم يه sms خالي بفرست .
اگه از من خوشت نمي ياد هيچ كدوم از اين كارهارو نكن.



برو به جهنم.
.
.
..
...
......
........
....
.
.
چون فقط تو مي توني جهنم رو بهشت كني.




گر چه از دوري اين فاصله ها مأ يوسم از همين فاصله دور تو را مي بوسم............ .....


چشماتو دايورت كردي رو دلم هيچي نگفتم حداقل از رو ويبره درش بيار تا اينقدر دلم رو نلرزوني ....



اگه بگي ديگه دوستم نداري جوجه مي شم مي رم توي باغچه اينقدر جيك جيك ميكنم تا پيشي بياد منو بخوره.



خوشبخت ترين پسر كسي هست كه اولين عشق يه دختر باشه و خوشبخترين دختر كسي هست كه آخرين عشق يه پسر باشه.!.


مي خواهم گلي را برايت بفرستم اما مي ترسم از اينكه پژمرده شود پس "س" را از "گل سرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسي" و "م" را از گل " مريم" بر ميدارم و سلام را تقديمت مي كنم.


ديشب فرشته اي فرستادم تااز تو مواضبت كنداماوقتي رسيد توخواب بودي زود برگشت وگفت هيچ فرشته اي نمي تواند مواظب فرشته اي ديگر باشد.


اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم.


خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم
رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش
يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه



چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم.



عشق يعني پاكي و صدق و صفا خود شناسي حق شناسي از وفا
عشق يعني دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا
عشق يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن
عشق يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است.



حقيقت نه با شنا كردن بلكه با غرق شدن كشف مي شود شنا كردن حادثه ايست كه در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد



اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود.



ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.

 



:: بازدید از این مطلب : 618
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

sms

فقط محض خنده و سرگرمی شما دوستان می باشد و قصد توهین به هیچ یک از دختر خانم ها یا آقا پسر ها را نداریم.

 






زن به شوهرش میگه : تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند.. به نظر تو این بی انصافی نیست؟؟؟ شوهره میگه : نه اگه زن خوبی باشه می ارزه...



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



دغدغه های پسر جوان :
کار ندارم ، پول ندارم ، سربازی نرفتم ، ماشین و خونه ندارم ، و ...
دغدغه های دختر جوان :
لاک ناخونم پاک شده ، مهری سرویس طلا خریده ، دختر خاله ام ماشین داره ، مامان غذای خوب نمی پزه ، عروسکمو هنوز نخوابوندم!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



زن از شوهرش می پرسه: عزیزم ، تو منو دوست داری؟
مرد میگه : خوب معلومه عزیزم ، اگه دوست نداشتم چطور می تونستم هر شب بیام خونه پیشت وقت و عمرم رو تلف کنم!!!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



زنها دو وقت گریه می کنن: وقتی فریب می خورن ، وقتی می خوان فریب بدن.



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



بزرگترین گناه؟ شوهر نداشتن
بزرگترین تفریح؟ شوهر سرکار گذاشتن
بزرگترین کار؟ شوهر تربیت کردن
بزرگترین شگفتی؟ شوهرعاقل دیدن
بزرگترین آرزو؟ داشتن مردی به اسم شوهر



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



آدما می تونند دختر باشن اما دخترا نمی تونند آدم باشن



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



نصیحت خنگول به پسرش : هیچ وقت زن نگیر به پسرت هم بگو زن نگیره!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



هشدار به دخترهای دم بخت ، دخترهای چینی با مهریه ی کم در راهند... بجنبید.



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



پیامی برای دختران : ز گهواره تا گور دانش بجوی چون از شوهر خبری نیست!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



پسره: من تا ۲۵ سالم نشه ازدواج نمیکنم
دختره: منم تا ازدواج نکنم ۲۵ سالم نمیشه



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻

اس ام اس ضد حال برای دختر,اس ام اس ضد حال دختر,اس ام اس ضد حال به دختر,اس ام اس های ضد حال دختر,اس ام اس های ضدحال وسرکاری,اس ام اس های ضد حالی جدید,اس ام اس های ضدحال,اس ام اس های ضد حالی

 



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻

7دخترلاغر 7پسرچاق راخوردند

تعبیر: قحطی شوهر در راه است



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



سربازی راهیست برای آدم کردن پسرها...

اما هیچ راهی برای آدم کردن دخترها وجود نداره!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



سلام ، شنیدم پنج شنبه جشن نامزدیته ، خیلی خوشحال شدم . تبریک میگم.

ستاد پیشگیری از افسردگی دختران دم بخت



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



غضنفر به زنش میگه میخوام برای تعطیلات ببرمت دور دنیا

زنش میگه : نه ! بریم یه جای دیگه



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



شوهره میاد خونه به زنش میگه:

من برای شام دوستمو دعوت کردم خونه مون

زنش میگه: چرا این کار رو کردی، ببین خونه چقدر بهم ریخته است

ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست

شوهره میگه: میدونم ولی اشکالی نداره

زنه میگه: اگه میدونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟

شوهرمیگه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



درخت مکر زن صد ریشه دارد / فلک از دست زن اندیشه دارد!



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد

زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد

ولی زن همچنان مشغول خرید بود



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



فرهنگ لغات زنان : 1. آره یعنی نه 2. نه یعنی آره 3. ما با ید با هم حرف بزنیم یعنی بشین فقط گوش کن 4. هر کار دوست داری بکن یعنی بکن ولی بعد دهنت سرویسه 5. چقد منو دوست داری ؟ یعنی یه گندی زدم می خوام بگم 6. دو دقیقه دیگه حاضرم یعنی دو ساعت علافی



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



بهانه ی دخترا: 1 - فاصله سنی مون خیلی زیاده(یعنی خیلی از مرحله پرتی) 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (یعنی خیلی بد هیکلی) 3 - من الان تو موقعیت بدی هستم (یعنی دلم یه جا دیگه گیره) 4 - تقصیر تو نیست تقصیر منه (یعنی عجب غلطی کردم با تو آشنا شدم) 5 - من تو رابطه مون از هیچ کاری دریغ نکردم (یعنی هر غلطی خواستم کردم) 6 - دیروز یه خواستگار دکتر داشتم (یعنی زودتر بیا منو بگیر )



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



مهمه که بتونی دختری رو پیدا کنی که باباش پولدار باشه، دختری که خوش تیپ باشه، دختری که دوستت داشته باشه

ولی مهم تر از همه اینه که این 3 تا دختر نباید همدیگر رو بشناسن



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



اگر طاووس برای ناز کردن و روباه برای فریب دادن وتمساح برای اشک ریختن وکلاغ برای قارقار کردن داشته باشی دیگر نیازی به زن گرفتن نداری



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻



یه روز یه دختر دعا می کنه خدایا : من چیزی برای خودم نمی خوام فقط یه داماد خوب و خوشگل نصیب مادرم کن



☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻

پدر برای اولین بار دید که دخترش به جای اینکه دو ساعت با تلفن حرف بزنه بعد از یک ربع حرف زدن تلفن رو قطع کرد. پدر پرسید: کی بود؟ دختر جواب داد: شماره رو عوضی گرفته بود



:: بازدید از این مطلب : 664
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

 

داستان هايي از زنگاني امام رضا عليه السلام

امام رضا

زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد . از كتاب «ديوان خدا» نوشته نعيمه دوستدار ـ كه بر اساس منابع موثق تدوين يافته ـ چند داستان برگزيده‏ايم كه تقديم عاشقان اهل بيت مى‏كنيم.

در ادامه مطلب...


:: بازدید از این مطلب : 805
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

Imageبعضی از مردم مدینه، احترام پیامبر (ص) را نگه نمی داشتند، گاهی آن حضرت را با حرف هایشان آزار می دادند و گاه با رفتار بدشان، قلبش را می رنجاندند، اما یک کار بین آن ها خیلی زیاد شده بود. آن ها هر وقت پیامبر خدا (ص) را می دیدند، صدایش می زدند: «یا محمد!»

یا می گفتند: «ای پسر عبدالله!»

یا اسم ها و لقب های دیگر ایشان را در حرف هایشان به کار می بردند. خداوند از این کار آن ها خشنود نبود، چون پیامبر بزرگ  و مهربانش، از بهترین بندگانش به حساب می آمد.

روزی خداوند آیه ای 1 به پیامبر وحی کرد. خداوند در آن آیه، به مردم امر کرد که دیگر پیامبر (ص) را به اسم صدا نزنند، بلکه بگویند: «یا رسول الله!»

فاطمه نگران شد، چون او همیشه پیامبر را صدا می زد: «پدر!»

اما آن روز فکر کرد شاید این کارش هم در نظر خداوند خوب نبوده است. پس تصمیم گرفت پیامبر را پدر صدا نکند. وقتی پدرش را دید، گفت: یا رسول الله!

این کار فاطمه چند بار تکرار شد. پیامبر گفت: «فاطمه جان! این آیه برای تعلیم مردم عرب است. آن ها اهل جفا و غفلت هستند، اما برای تو و نسل تو نازل نشده است. تو از منی و من از تو. اگر تو بگویی پدر، قلب من با این حرف زنده تر می شود و خدا خشنودتر!» فاطمه شادمان شد.

مجله نوجوان یاران امین:مجید ملامحمدی
 1- نور، آیه 63.
منبع: تفسیر نمونه.

 



:: بازدید از این مطلب : 665
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

Image

يوسف، در مكّه زندگى مي كرد. او يهودي بود. شبى مشاهده كرد ستارگان، وضع طبيعى خود را از دست داده اند. با خود گفت: بايد در اين شب پيغمبرى متولد شده باشد. در كتابي خوانده‏ام؛ هر گاه پيغمبر آخر الزمان متولد شود، شياطين از رفتن به آسمان‌ها ممنوع مي شوند.

يوسف، صبح هنگام در اجتماع قريش حاضر شد و پرسيد: آيا در خانواده‏هاى شما فرزندى متولد شده است؟!.

گفتند: آرى ديشب براى عبد اللَّه بن عبد المطلب پسرى متولّد شده است.

پرسيد: او را به من نشان  مي دهيد؟!.

وى را به در منزل آمنه بردند. به او گفتند: فرزندت را بيرون آور ... .

آمنه كودك خود را در قماط (1) پيچيده بود. با احتياط فرزندش را بيرون آورد.

يوسف همواره به چشم‏هاى مولود نگاه مي كرد. پس از آن كتف طفل را باز كرد. خال سياهى كه چند دانه موى ريز در آن ديده مي شد، بين دو كتف حضرت(ص) ديد. يوسف يهودي، هنگامى كه چشمش به خال افتاد، بي هوش نقش روى زمين گرديد.

قريش، خيلي از اين جريان تعجب كردند. به مرد يهودى خنديدند.

يوسف، پس از اين كه به هوش آمد، گفت: اى جماعت قريش، اين مولود در آينده نزديكى شما را به هلاكت خواهد رسانيد. نبوت بنى اسرائيل براى هميشه از بين خواهد رفت. مردم با ناباوري از اطراف او پراكنده شدند. گفته‏هاى او را در محافل و مجالس نقل مي كردند.

(1) پای بند کودک گهوارگی. (منتهی الارب ). قنداق. قنداقه. خرقة عریضه تلف علی الصغیر اذ اشد فی المهد. ج ، قُمُط. (اقرب الموارد).

(2) زندگانى چهارده معصوم عليهم السّلام /عزيزالله عطاردى /ناشر اسلاميه /تهران /1390 ق /چاپ اول‏ /ص12

 

 



:: بازدید از این مطلب : 785
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

 

آيا تاكنون فكر كرده اي چرا خداوند پيامبر گرامی اسلام حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم را براي ما الگو، مقتدي، پیشوا و رهبر قرار داده است؟[1]Image

آيا مي داني چرا اگر كسي حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم را براي اولين بار مي ديد؛ با او نشست و بر خاست مي كرد،‌ او را از همه دوست داشتني تر مي يافت؟.

 آيا دوست داري در طول عمر خود، كارهاي پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را، گر چه براي يك بار، آن ها را انجام دهي؟!.

راه رسيدن به اين آرزوي دست يافتني، آشنايي با سيماي ظاهري و حقيقي حضرت رسول اكرم (ص) است.

 سيماي ظاهري

هر گاه كسي پيامبر (ص) را براي اوّلين بار زيارت مي كرد، بي اختيار مي گفت: «سوگند به خدا،‌ اين سيماي نوراني، سيماي انساني راستگو است».[1]

چهره اش سفيد و نوراني، پيشاني‌اش پهن و فراخ بود. حدقه‌ي چشم مشكي، بيني كشيده، قامت بلند تر از افراد چهار شانه- نه بسيار بلند و نه كوتاه- بود. موهايش شكن در شكن – نه صاف و ريخته، نه مجعد و فردار- ابروها، سياه و باريك،‌ پيوسته و كماني بود.[2]

گونه هايش كشيده و صاف، گردن سپيد چون نقره، دست ها كشيده،‌كف دست ها مانند كف دست عطر فروش ها، معطر و خوش بو بود. مژه هايش بلند، محاسن پر پشت و زيبا بود. دندان هايش چون دانه هاي تگرگ ، سفيد و براق بود.

در نگاه به ديگران، كوتاه نگاه مي كرد. به چهره‌ي كسي خيره نمي شد؛ بلكه نگاهي لحظه ايي به چهره افراد داشت. دست پيامبر (ص) فراخ و پر حجم بود. انگشت هايي قلمي،‌كشيده و بلند بود. انگشتري از جنس نقره داشت. نقش انگشتر حضرت (ص)- محمد رسول الله- بود. انگشتري را در دست راست به انگشت مياني داشت.[3]

 [1] - ابوعيسي محمد بن عيسي ترمذي،‌ شمائل النبي،‌دكتر محمود مهدوي دامغاني، نشر ني،‌تهران، 1372، ص25

[2] - رضا رجب زاده، نگاهي دوباره به سيماي پيامبر، انتشارات رستگار، تهران، 1374، صص31و32

[3] - استاد علامه سيد محمد طباطبايي: «سنن النبي(ص)»، محمد هادي فقهي،‌اسلاميه، تهران،‌ 1362، چ2، صص4-14

 سیمای حقیقی

پيامبر(ص) در رفتار[1] به گونه اي بود كه تمام كارهاي آن حضرت (ص) براي هر مسلماني قابل اجرا و عمل بود. آن چه در اين مجموعه فراهم آمده است، خوشه ايي از خرمن پر فيض و گسترده آن كارهاي پسنديده است. كارهايي كه انجام آن مي تواند با خود، براي ما سعادت و نيك بختي را به همراه آورد. رعايت اعمال ساده‌ايي مثل:

  [1] - راه و روش زندگي، گفتار و كردار پيامبر(ص). (فرهنگ فارسي، دكتر محمد معين)

 بهداشت

وسايل شخصي بهداشتي مخصوص به خود داشت؛ دستمال، شانه،‌ قيچي، مسواك، آينه، نخ، سوزن، ظرف آب خوري و … اين وسايل قسمتي از آن چه كه در سفر يا غير سفر همراه داشت، مي بود.[1]

هميشه خويشتن را در آينه مشاهده مي كرد. موي خود را شانه مي زد. در مرتب كردن مو و وضع ظاهري خود دقت داشت[2]. بعد از وضو، صورت خود را با دستمال خشك مي كرد.[3] با قيچي به اصلاح موهاي سر و صورت خود مي پرداخت.[4] روز جمعه،‌ ناخن خود را مي گرفت. از لباس سفيد بيشتر استفاده مي كرد. جنس لباس حضرت(ص) از پنبه يا كتان بود. گاهي، لباس هاي پشمي- پشم شتر- مي پوشيد. هرگاه لباس جديد مي‌پوشيد، جامه‌ي قبلي را به كسي مي بخشيد. عبايي كه استفاده مي كرد، زير انداز هم بود. در روز جمعه، لباس مخصوص خود را به تن مي كرد. غير از لباس سفيد، به رنگ سرخ لباس مي پوشيد.[5] قباي[6] سبز رنگ داشت. در استفاده از وسايل سياه رنگ، دوري مي جست،‌ به جز در سه چيز: عمامه[7]،‌ عبا[8] و كفش.

هميشه با طهارت بود و وضو داشت. در وضو از كمترين مقدار آب استفاده مي كرد.[9] بعد از وضو، خود را معطر و خوشبو مي ساخت. هديه ايي كه عطر بود، مي پذيرفت. در خريد عطر، بيشترين هزينه را پرداخت مي كرد. فقط از يك نوع عطر، استفاده نمي كرد.[10]

 

[1] - مهدي حائري تهراني: «درس هايي از زندگي پيامبر نور و رحمت» ،‌ كتاب خانه مسجد ارك، تهران، 1374، ص47

[2] - رضا رجب زاده، همان،‌ص106

[3] - ابوعيسي ...، همان،‌ ص116

[4] -مهدي حائري ...، همان،‌ ص46

[5] - سيد محمد طباطبائي ، همان،‌ صص106 ،120و131

[6] - نوع لباس بلند مردانه. (فرهنگ فارسي عميد)

[7] - دستار،‌ شال كه دور سر ببندند.

[8] - جامه ي گشاد و بلند كه روي لباس هاي ديگر به دوش مي اندازند. (حسن عميد، فرهنگ فارسي عميد)

[9] - سيد محمد طباطبايي ...، همان، صص41و132و227

[10] - مرتضي نظري: «داستان ها و درس هايي از زندگي پيامبر اسلام(ص)» دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1373، صص27 ،41،46و99

نماز و نیایش

نمازش را به جماعت برگزار[1] مي كرد. هنگام نيايش،‌ دست هاي خود را به طرف آسمان بلند مي كرد.[2] ركوع و سجده اش، طولاني بود. در سفر يا هنگامي كه كاري ضروري و اضطراري پیش می آمد، نمازهاي ظهر و عصر و يا مغرب و عشاء را با هم مي خواند. نمازش سريع اما كامل بود. بسم الله الرحمن الرحيم را بلند تلاوت مي‌كرد. مشتاقانه و با شوق فراوان انتظار فرا رسيدن هنگام نماز را مي كشيد. گاهي چند نماز را با يك وضو به جا مي آورد.[3]

[1] - بر پا داشتن، به جا آوردن،‌انجام دادن. (حسن عميد،‌فرهنگ فارسي عميد)

[2] - رضا رجب زاده،‌ همان، صص48و58

[3] - سيد محمد طباطبايي، همان، صص248-246

 سخن و سکوت

به مقدار ضرورت و نياز سخن مي گفت. آرام و سنجيده صحبت مي كرد. كلام او كوتاه، گويا و پربار بود. در هنگام سخن گفتن، دست ها را به كمك كلام مي گرفت. گاهي، يك مطلب را سه بار تكرار مي فرمود تا معني آن درست فهميده شود. شمرده شمرده صحبت مي كرد تا شنونده آن را به خوبي به حافظه بسپرد. اگر سكوت مي كرد، به تفكر مي پرداخت تا براي اصلاح جامعه تدبيري نمايد.[1]

 [1] - رضا رجب زاده، همان، صص9، 33، 38، 60 و ابوعيسي ... همان،‌ص134

 لبخند و خشم و اندوه

از همه مردم متبسم تر بود. خنده اش آهسته - تبسم و لبخند- بود. خوش رو و خوش برخورد بود. دنيا او را خشمگين نمي كرد. فقط در ياري حق نه به خاطر خود،‌ خشمگين مي شد. اگر از كسي خشمگين مي شد، روي بر مي گرداند و جز حق بر زبان نمي آورد. از همه مردم ديرتر به خشم مي آمد و از همه زودتر راضي مي گشت.

در هنگام غم و اندوه،‌ به عبادت و نماز مي پرداخت. چهره درهم نمي كشيد و عصباني نمي گشت، بلكه در ماتم با خود زمزمه مي كرد و با ديگران،‌ اندك سخن مي گفت.[1]

 [1] - حاج شيخ عباس قمي، همان، ص75، ابوعيسي ... همان، صص6، 26و 135 و مهدي حائري ،‌همان،‌ ص40

 انظباط در زندگی

در ظرف مخصوصي،‌ شانه ، قيچي،‌ مسواك و … به طور منظم و قابل دسترس قرار مي داد. اسلحه ، اثاثيه و … جاي مخصوص داشت و براي آن ها نام انتخاب مي كرد. به طور مثال: شمشيرهاي جنگي خود را «ذوالفقار»[1]، «مَخذَم»، «رسوب» و «قصيب» نام گذاري كرده بود. كمان خود را «كتوم»،‌ جعبه ي تيرش را «كافور»، ناقه يا شتر ماده اش را «غَضباء»[2]، استرش را «دلدل»[3]، الاغ خود را «يعفور»[4] و گوسفندي كه شيرش را از آن تهيه مي كرد،‌ «عَينه» نام نهاده بود.[5]

هر كدام از مركب هاي[6] او در دسترس بودند، سوار مي شد. وقتي سواره بود، نمي گذاشت كسي پياده با آن حضرت (ص) حركت كند. چنان چه آن شخص قبول نمي كرد، به او مي فرمود: «جلوتر برو و در فلان محل منتظر باش».

بر هر مركبي سوار مي شد،‌ ديگري را در رديف خود سوار مي كرد.[7]هر گاه مي خواست از وسايل خود استفاده كند، جاي آن را مي دانست و به سرعت به آن جا مي رفت. در سال سوم هجري، كفار قريش براي جنگ با مسلمان ها حركت كردند. در نزديك شهر آماده جنگ بودند. پيامبر (ص) با تشكيل جلسه مشورتي تصميم گرفت در خارج شهر با آن ها جنگ كند. حضرت(ص) به خانه‌ي خويش رفت. زره پوشيد. شمشير حمايل[8] كرد. سپري در پشت گرفت. كماني به شانه آويخت. نيزه‌ايي در دست گرفت. از خانه آماده و مهيا بيرون آمد. ديدن اين منظره، مسلمان ها را به هيجان آورد...[9]

دليري و شجاعت پيامبر (ص) به حدي بود كه ديگران در بحران هاي جنگ به او پناه مي بردند.[10]

[1] - ذوالفقار به معني صاحب فقرات،‌ فقره هر يك از مهره هاي پشت است. چون بر پشت اين شمشير خراش هاي پست و هموار بوده است، از اين رو آن را «ذوالفقار» گفته اند. اين شمشير را رسول خدا(ص) در جنگ بدر از ميان غنيمت هاي جنگي براي خويش انتخاب كرد. آن گاه در روز جنگ احد به علي بن ابي طالب(ع) بخشيد... پيامبر(ص) درباره اين شمشير فرمود: «لافتي الاعلي، لا سيف الا ذوالفقار» (علي اكبر دهخدا،‌لغت نامه دهخدا)

[2] - شتر ماده ايي كه گوش او شكافته باشد نام ناقه ديگرش «صهباء» بود.

[3] - نام استري ماده،‌به رنگ سپيد به سياهي مايل، حاكم اسكندريه براي پيامبر (ص) فرستاد. (علي اكبر دهخدا، همان)

[4] - يعفور يا عفير اسم خاص الاغ حضرت(ص) كه بر وي سوار مي شد. (علي اكبر دهخدا، همان)

[5] - سيد محمد طباطبايي، همان، صص384و123و133

[6] - آن چه از چارپايان كه بر آن سوار شوند. بيشتر درباره ي اسب استفاده مي شود.

[7] - رضا رجب زاده، همان، ص44و مرتضي نظري، همان،‌ص24

[8] - در گردن آويختن دوال (غلاف) شمشير و آنچه بر آن اندازند و از زير بغل به در آورند. (علي اكبر دهخدا، همان)

[9] - مرتضي نظري،‌ همان ، ص123

[10] - شيخ عباس قمي: «منتهي الامال»، انتشارات جاويدان،‌ بي تا،‌ ص31

نعمت های الهی

هنگام خوردن غذا تكيه نمي كرد. از هيچ غذايي نه تعريف مي كرد و نه بدگويي. بر سرسفره بسيار با تواضع و فروتنامه مي نشست. بيشترين خوراكي حضرت(ص) آب و خرما بود. گاهي خرما را با شير تناول مي كرد. گوشت شكار مي خورد ولي خود شكار نمي كرد. گاهي نان را با گوشت تريد[1] مي كرد. بعضي مواقع، نان و روغن، گوشت مرغ مي خورد. موقع صرف غذا،‌ از جلوي خود لقمه بر مي داشت. با غذا، سبزي - كاسني، ريحان و كلم- صرف مي نمود. هيچ گاه در يك سفره، دو غذا نمي خورد. غذا را با خانواده و دسته جمعي صرف مي كرد. پيش از همه شروع به غذا خوردن مي كرد. ديرتر از همه كنار مي رفت. ميوه‌ي نوبر [2] كه براي حضرت (ص) مي آوردند،‌ مي فرمود: «خداوندگارا! چنان كه اولش را به ما عطا فرمودي، آخرش را هم روزي ما بگردان». از شيريني و عسل هم استفاده مي كرد. در هنگام صرف غذا، به كسي كه در مقابلش بود،‌ تعارف مي كرد. غذاي گرم و داغ، ميل نمي كرد. بلكه مي‌گذاشت تا غذا كمي سرد شود. از غذا ايراد نمي گرفت. بعد از غذا دندان ها را خلال[3] مي كرد. انار را بيشتر دوست داشت. مي‌فرمود: «تا به طور كامل گرسنه نشويم، غذا نمي خوريم و پيش از آن كه به طور كامل سير شويم، دست از غذا بكشيم».[4]

[1] - تريد يا تريت: نان خرد كرده در آب گوشت ،‌به عربي «ثريد» گويند. (حسن عميد، همان)

[2] - ميوه ي نو رسيده، ميوه اي كه تازه به بازار آورده باشند. (حسن عميد، همان)

[3] - چوب باريكي كه با آن چيزي را از لاي دندان بيرون آورند. (حسن عميد، همان)

[4] - سيد محمد طباطبائي،‌همان،‌ صص176-217 ومهدي حائري،‌ همان،‌ صص51-61

ساده و بی آلایش

جامه و كفش خود را وصله مي كرد. گوسفند را مي دوشيد. به اهل خانه كمك مي كرد. خانه را جاروب مي كرد. آب وضويش را خود آماده مي ساخت. گندم را آرد مي كرد. با خدمت كاران در يك سفره غذا مي خورد. بر سر بچه ها دست نوازش مي كشيد. با همه مهربان بود. اگر كسي مريض مي شد، روز سوم به عيادت[1] او مي رفت، هر چند در دورترين نقطه‌ي شهر بود. با بچه ها بازي مي كرد. كودكان را در كنار خود مي نشاند. با هر كس روبرو مي شد، در سلام به او پيشي مي گرفت. كسي را آزار نمي داد و از خود نمي راند و تحقير نمي كرد. از اختلاف دوري مي كرد و از بگو مگو پرهيز مي نمود. سخن كسي را قطع نمي كرد. با مسلمان دست مي داد. اگر كسي به نزد ايشان وارد مي شد، به او احترام مي گذاشت. هيچ گاه در جمع، پاي خود را دراز نمي كرد. جوانمرد بود. به كسي ناسزا نمي گفت. سخن كسي را عليه (ضد) ديگري نمي پذيرفت. پر حرف نبود. بدون رفيق سفر نمي كرد. خوش مجلس بود. در مجلس ها جاي مخصوص نداشت. كسي را نا اميد نمي ساخت.[2]

[1] - رفتن به ملاقات و احوال پرسي بيمار. (علي اكبر دهخدا، همان)

[2] - سيد محمد طباطبائي، همان، صص14و34و43و51و56، حاج شيخ عباس قمي،‌ همان، ص29، 53و ...

 جوانمرد و بزرگوار

در جنگ خيبر، مسلمانان در محاصره بودند. كم غذايي به آن ها فشار آورده بود. مسلمانان چند دژ از دژهاي خيبر را گشودند. هنوز به انبار غذا خيبر دست نيافته بودند. وضع سختي بود. در اين هنگام،‌ چوپاني خدمت حضرت(ص) رسيد. او براي يهوديان خيبر گله داري مي كرد. در حضور پيامبر(ص)، در خواست پذيرش اسلام كرد. گفت: «اين گوسفندها در دست من است. تكليف من چيست؟». رسول خدا(ص) در برابر سربازها فرمود: «در آيين ما، خيانت به امانت گناهي بزرگ است. بر تو لازم است گوسفند ها را به صاحبانش برساني! ...»[1]

تا زنده بود،‌ هزاران سكه طلا،‌ نقره و ... را بين مسلمان‌ها تقسيم كرد. آنچه بعد از رحلت از ايشان باقي ماند،‌ چه بود؟

توجه كنيد:

دو عدد پيراهن بلند، يك پيراهن كوتاه،‌ دو خيمه، يك حوله،‌ يك عباي سفيد،‌ يك چادر شب ، مسواك، قيچي، سرمه دان،‌آينه، سه قدح[2]، يك كاسه، يك كوزه آب، يك كاسه بزرگ براي ميهماني،‌ يك عصا،‌يك بيل،‌ يك جبه يمني[3]، پيمانه اي براي تقسيم زكات بين مستمندان ....[4]

[1] - مرتضي نظري، همان،‌ صص60 و 175

[2] - كاسه، پيمانه،‌ جام

[3] - جامه ي گشاد، بالاپوش

[4] - محمد محمدي ري شهري: «ميزان الحكمه» انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1372، ج9، ص675

پیامبر(ص) تا زنده بود،‌ هزاران سكه طلا،‌ نقره و ... را _از بیت المال و یا غنیمت های جنگی_بين مسلمان‌ها تقسيم كرد. آنچه بعد از رحلت _ از مال دنیا_از ايشان باقي ماند،‌ چه بود؟

توجه كنيد:

دو عدد پيراهن بلند، يك پيراهن كوتاه،‌ دو خيمه، يك حوله،‌ يك عباي سفيد،‌ يك چادر شب ، مسواك، قيچي، سرمه دان،‌آينه، سه قدح[1]، يك كاسه، يك كوزه آب، يك كاسه بزرگ براي ميهماني،‌ يك عصا،‌يك بيل،‌ يك جبه يمني[2]، پيمانه اي براي تقسيم زكات بين مستمندان ....[3]

[1] - كاسه، پيمانه،‌ جام

[2] - جامه ي گشاد، بالاپوش

[3] - محمد محمدي ري شهري: «ميزان الحكمه» انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1372، ج9، ص675

 

 



:: بازدید از این مطلب : 907
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

Imageزيارت رسول اكرم حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم آرزوی او بود. برای ابن کار تصميم گرفت به «مدينه» برود. در راه، چند جوجه ی پرنده ديد. آن ها را برداشت تا به عنوان هديه براي پيامبر خدا رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ببرد. مادرِ جوجه ها پرواز كنان از راه رسيد. جوجه هايش را در دستِ مرد، اسير ديد. به دنبالِ مرد به راه افتاد. پرنده، پرواز کنان او را دنبال مي كرد.

مرد به مدينه رسيد. يك سره به مسجد رفت. پس از زيارت رسول خدا نبيّ اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم، جوجه ها را نزد ايشان گذاشت. پرنده ي مادر كه به دنبالِ جوجه هايش پرواز كرده بود، به سرعت فرود آمد. غذايي را كه به منقار گرفته بود، در دهانِ يكي از جوجه ها گذاشت و دور شد.

رسول خدا نبی اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و اصحاب ايشان، اين صحنه را مي نگريستند. ساعتي گذشت. جوجه ها در وسط مسجد قرار داشتند. مسلمانان دورِ آن ها را گرفته بودند. در همين لحظه، دوباره پرنده ي مادر رسيد. فرود آمد. غذايي را تهيّه كرده بود. آن را دهانِ جوجه ي ديگر گذاشت. پرواز كرد و دور شد.
در اين هنگام، رسول گرامي اسلام رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم جوجه ها را آزاد فرمود.
آن گاه رو به اصحاب كرده و فرمود: « ... مهر و محبّتِ اين مادر را نسبتِ به جوجه هايش چگونه ديديد؟!».
اصحاب عرض كردند:« بسيار عجيب و شگفت انگيز بود ».
پيامبر خدا رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: « ... قسم به خداوندي كه مرا به پيامبري برگزيد، مهر و محبّت خداي عالم به بندگانش، هزارانِ مرتبه از چيزي كه ديديد، بيشتر است ».

 توحيد و نبوّت  /شهيد دستغيب  / ص 133-132

 



:: بازدید از این مطلب : 748
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol

 

Image

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم هیچ خانه ای را بدون کسب اجازه داخل نمی شد. این اجازه گرفتن را بیشتر از همان راه سلام انجام می داد. حتّی به خانه دخترش حضرت زهرا سلام الله علیها بدون اجازه وارد نمی‌شد، بلکه پشت در خانه می ایستاد، می فرمود: « ... السلام علیکم یا اهل البیت ».  

اگر جواب می دادند و می گفتند؛ "بفرمایید" داخل می‌شد. اگر جواب نمی دادند بار دوم سلام می کرد. اگر جواب نمی‌دادند، بار سوم سلام می کرد. اگر بار سوم نیز جواب نمی‌آمد برمی گشت. از این عدم اجازه بدشان هم نمی‌آمد. می فرمود: « ... نیستند یا وضعشان یک وضعی است که مناسب نیست کسی را بپذیرند ».

آشنایی با قرآن، ج 4، صفحه 74 و 75

 



:: بازدید از این مطلب : 670
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dejpol


Image 

"آتش" که جز سوزانیدن، واژه ایی در قاموسش ندارد، خدا بر ابراهيم(ع) "سرد و سلامتش" گرداند.(انبياء/69)

منظره به آتش انداختن حضرت ابراهیم(ع) را نمرود* به همراه دخترش نگاه می‌كرد. رعضه دختر نمرود برخاست. بالای بلندی رفت. ایستاد تا منظره را بهتر ببیند. دید؛ ابراهیم(ع) در میان آتش نمی سوزد بلکه در آتش، "گلستانی" است. رعضه پرسید: ... چگونه آتش شما را نمی‌سوزاند؟

 

 


 حضرت ابراهیم(ع) فرمود: کسی كه "زبان"او به «ذكر خدا» گویا و  "قلب"او از «شناخت خدا» سرشار باشد، نمی سوزد." **

رعضه گفت: من دوست دارم با شما همراه شوم.

حضرت(ع) فرمود: بگو؛ "لا اله الا الله، ابراهیم خلیل الله" و داخل آتش شو.

رعضه گفت: "لا اله الا الله، ابراهیم خلیل الله". پا در میان آتش نهاد. خود را نزد حضرت ابراهیم(ع) رساند. به حضرت ابراهیم(ع) ایمان آورد. با سلامتی کامل به جانب نمرود برگشت.

نمرود با دیدن این منظره تعجب كرد. به خاطر ترس از دست دادن حکومتش رعضه را نصیحت کرد. نصیحت نمرود در دختر اثر نكرد. نمرود  ناراحت گردید. دستور داد تا رعضه را در آفتاب سوزان شکنجه کنند تا بمیرد.

خداوند مهربان به جبرییل فرمود: بنده مرا حفظ کن. جبرییل رعضه را از شكنجه رهاند. او نزد حضرت ابراهیم(ع) رفت. در تحمّل تمام سختی‌ها با حضرت ابراهیم(ع) همراه شد. حضرت ابراهیم(ع) رعضه را برای همسری  فرزندش انتخاب کرد. خدای تعالی فرزندانی به آن ها عنایت فرمود. همه فرزندان رعضه به پیامبری رسیدند.

منبع:

خزینة الجواهر فی زینة المنابر /نهاوندی، علی اکبر /تهران /25/08/1381. ص663.***

 پی نوشت:

* نمرود [نُُ/نَ] اِسم خاصّ است. نام کامل او نمرود ابن کنعان بن کوش است. وی از پادشاهان اساطیری بابِل است. او دعوی خدائی کرد. نام دخترش رعضه بود. حضرت ابراهیم(ع) در عهد او به پیامبری مبعوث گشت. آن حضرت مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت نمود. وی بت های بابلیان را درهم شکست. برای مجازات و کیفر حضرت ابراهیم(ع) به فرمان نمرود آتشی بس بزرگ برافروختند. حضرت ابراهیم(ع) را در آتش افکندند. به خواست خدا آتش بر حضرت براهیم خلیل اﷲ گلستان گشت. نمرود به قصد جنگیدن با خدائی که جایگاهش را در آسمان ها می پنداشت و به هوای پرواز به آسمان دستور داد تا صندوقی ساختند. بر چهار گوشه ٔ فوقانی آن چهار نیزه قرار دادند. بر سر هر نیزه ای مقداری گوشت آویختند. سپس چهار کرکس گرسنه ٔ تیزپرواز بر چهار گوشه ٔ تحتانی صندوق بستند. آن گاه نمرود در صندوق نشست. کرکس های گرسنه به هوای خوردن گوشت ها به سوی بالا پرواز کردند. صندوق و نمرود به آسمان برده شدند. نمرود چون در آسمان قرار گرفت، تیری در کمان نهاد. او تیر را در اوج آسمان رها کرد که خدای آسمانی را بکشد تا خودش خدای بی رقیب آسمان و زمین شود. حقّ تعالی فرشتگان را فرمود؛ تیر نمرود را به خون آغشته کنید. تیر به زمین باز گشت. نمرود پنداشت که خدای آسمان را کشته است و دیگر در خدائی رقیبی ندارد. به این ترتیب او پند نگرفت. حقّ تعالی در اوج غرور و قدرت نمرود،  حشره ایی را مأمور جنگیدن با او نمود. پشه ایی در بینی او جای گزید. پشه مغز سر نمرود را بخورد و هلاکش کرد.

** مَنْ کانَ عَلى لِسانِهِ "بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ وَ فى قَلْبِهِ مَعْرِفَةُ اللّهِ تَعالى لایُحْرِقُةُ النّارْ" یعنی: «هر کس پیوسته " بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ" بگوید و قلبش مملوّ از معرفت الهى باشد، آتش براى او اثر ندارد.»

*** كتاب خزینة الجواهر فی زینة المنابر، در سه بخش؛ 1.اصول دین، 2.فروع دین و 3.اخلاق نگارش یافته است. در هر بخش؛ آیات، روایات، مواعظ و حكایات مربوط به آن بخش به ترتیب آمده است. مطالب کتاب مشتمل بر شرح و تفسیر؛ 40آیه، 77روایت،80موعظه و 200حكایت جالب است.



:: بازدید از این مطلب : 795
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : dejpol

 

حضرت یحیی علیه السلام پسر حضرت زکریا علیه السلام و از پیامبران بنی اسرائیل بود، و در قرآن کریم به نبوتش تصریح شده است. حضرت زکریا وقتی به سن پیری رسید، چون فرزندی نداشت و بیم داشت نبوت به دست نااهلان برسد، از خداوند خواست فرزندی به وی عطا کند تا وارث او و وارث آل یعقوب باشد. خداوند نیز حضرت یحیی را به وی ارزانی داشت.Image

 

در قرآن نام حضرت یحیی پنج بار آمده و چند فضیلت نیز برای او بیان شده است؛ ایمان وی به حضرت عیسی علیه السلام، پارسایی و عفت و ترک آمیزش با زنان و نیز اعطای مقام نبوت در کودکی از جمله ویژگی‌ها و فضیلت‌های حضرت یحیی است که در قرآن به آن اشاره شده است.

 

در احادیث آمده که حضرت یحیی در سه سالگی به مقام نبوت نایل شد و در پنج سالگی در جمع بنی اسرائیل سخن گفت و آنان را موعظه کرد. مادر وی خواهر یا خاله حضرت مریم بوده و خودش پسر خاله و تصدیق کننده حقانیت عیسی علیه السلام بود.

 

از عبادت و زهد و دنیا گریزی و گریه‌های حضرت یحیی احادیث فراوانی رسیده است. نقل است که جامه‌اش از لیف (پوست درخت خرما)، خوراکش از برگ درختان و نان جو، و فرش و بسترش زمین بود. خانه‌ای نداشت و وقتی شب فرا می‌رسید، هر جا که بود، همان جا می‌ماند و شب را به صبح می‌رساند.

 

یحیی سرانجام به دست هرود پادشاه فلسطین به شهادت رسید. سبب قتل وی، مخالفتش با ازدواج غیرشرعی هرود با دختر همسرش بود. برخی مورخین نیز انگیزه قتل او را مخالفتش با ازدواج پادشاه با برادرزاده اش عنوان کرده اند.

 

آرامگاه حضرت یحیی در مسجد جامع اموی است و اکنون نیز اثر آن باقی است.

 

مبارزه حضرت یحیی با ازدواج نامشروع

 

نام حضرت یحیی در سوره‌های آل عمران، انعام، مریم و انبیأ، مجموعاً 5 بار آمده است. او یكی از پیامبران بزرگ الهی است و از جمله امتیاز این پیامبر، این است كه در كودكی به مقام نبوّت رسید.

 

حضرت یحیی‌(علیه السلام) در سوره آل عمران به «حَصور» توصیف شده است. حَصور از حصر به معنی كسی است كه از جهتی در محاصره است و طبق روایات به معنی خوداری كننده از ازدواج است. حَصور كسی است كه غریزه‌ها و هوس‌های دنیایی را ترك گفته است(مرحله عالی زهد).

 

حضرت یحیی، پسر خاله حضرت عیسی می‌باشد و كتاب تورات حضرت موسی(علیه السلام)، كتاب حضرت یحیی(علیه السلام) می‌باشد و پیروان حضرت یحیی‌، زرتشتیان یكتاپرست هستند.

 

صفات و ویژگی‌های مشترك حضرت یحیی‌(علیه السلام) و حضرت عیسی‌(علیه السلام) عبارت است از: زهد فوق‌العاده، ترك ازدواج، تولد اعجاز آمیز، نسب بسیار نزدیك.

 

خداوند در آیات 12و 13و 14و 15 سوره مریم در مورد حضرت یحیی(علیه السلام) می‌فرماید:

 

«یا یحیی خُذِ الكتاب‌َ بقوّة‌؛ ای یحیی، كتاب [تورات] را با قوّت و قدرت بگیر‌.»

 

«و آتیناه الحُكم‌َ صبیا؛ ما فرمان نبوّت و عقل و هوش و درایت را در كودكی به او دادیم‌.»

 

حضرت یحیی‌ و حضرت عیسی‌ هر دو در كودكی به مقام نبوّت رسیدند و مفهوم اسم آنها به معنی زنده می‌باشد.

 

«و حناناً من لَدُنا و زكاة؛ با لطف خاص خود به او رحمت و مهربانی و پاكی و پارسایی دادیم.»

 

«و كان‌َ تَقیا؛ او پرهیزگار بود.»

 

«وَ براً بوالدیهِ؛ او را نسبت به پدر و مادرش خوشرفتار و نیكوكار و پر محبّت قرار دادیم.»

 

«وَ لَم‌ْ یكن‌ْ جباراً عصیاً؛ او مردی ستمگر و معصیت‌كار و آلوده به گناه نبود.»

 

به خاطر این صفات (رحمت و محبت نسبت به بندگان، پرهیزگار بودن، خوش رفتار و نیكوكار بودن نسبت به پدر و مادر و …) است كه خداوند در مورد حضرت یحیی‌(علیه السلام) می‌فرماید:

 

«سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا؛ سلام بر او در روزی كه به دنیا آمد، روزی كه می‌میرد و روزی كه زنده برانگیخته می‌شود .»

 

سه روز مشكل و سرنوشت‌ساز در زندگی انسان عبارت است از:

 

1. روزگار گام نهادن به این دنیا، یوْم‌َ وُلِدَ .

 

2. روز مرگ و انتقال به جهان آخرت، یوم‌َ یموت .‌

 

3. روز برانگیخته شدن در جهان دیگر، یوْم‌َ یبعث‌ُ حی .

 

 یكی دیگر از شباهت‌های حضرت یحیی و حضرت عیسی درود فرستادن خداوند به آنها در مراحل سه‌گانه زندگی است.

 

همچنان كه قرآن در مورد حضرت عیسی(علیه السلام) نیز، از زبان خود ایشان فرموده است:

 

«سلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم بعث حی»

 

حضرت یحیی‌ و حضرت عیسی‌ هر دو در كودكی به مقام نبوّت رسیدند و مفهوم اسم آنها به معنی زنده می‌باشد.

 

امام حسین‌(علیه السلام) و حضرت عیسی‌(علیه السلام) نیز جهات مشتركی داشته‌اند، امام سجاد(علیه السلام) می‌فرماید:

 

«ما همراه امام حسین‌(علیه السلام) به سوی كربلا بیرون آمدیم، امام، در هر مكانی وارد می‌شدند و یا از آن كوچ می‌كردند، یادی از حضرت یحیی(علیه السلام) و قتل او می‌نمودند و می‌فرمودند: «در بی‌ارزشی دنیا نزد خدا همین بس كه سر یحیی بن زكریا را به عنوان هدیه به سوی فرد بی‌عفتی از بی‌عفت‌های بنی‌اسرائیل بردند.»

 

شهادت امام حسین‌(علیه السلام) نیز از جهاتی همانند شهادت حضرت یحیی‌(علیه السلام) و مدت حمل هر دوی آنها نیز شش ماه بوده است.

 

شهادت امام حسین‌(علیه السلام) نیز از جهاتی همانند شهادت حضرت یحیی‌(علیه السلام) و مدت حمل هر دوی آنها نیز شش ماه بوده است.

 

داستان حضرت یحیی‌(علیه السلام)

 

حضرت یحیی قربانی روابط نامشروع «هرودیس»، پادشاه هوسباز فلسطین با یكی از محارمش شد. وی دل خود را در گرو عشقی آتشین به «هیرودیا» دختر زیبای برادرش نهاد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. همین كه خبر آن به پیامبر بزرگ خدا، حضرت یحیی(علیه السلام) رسید، آشكارا اعلام كرد كه این ازدواج، نامشروع و مخالف دستور «تورات» است و من با چنین كاری مبارزه خواهم كرد. سر و صدای سخنان حضرت یحیی در تمام شهر پیچید و به گوش «هیرودیا» رسید. او كه پیامبر خدا را مانعی در مقابل آرزوهای پلید خود می‌دید، تصمیم گرفت، ایشان را از سر راه خود بردارد. بنابراین، زیبایی خودش را دامی برای او قرار داد و در «هیرودیس» نفوذ كرد.

 

روزی هیرودیس به او گفت: «هر آرزویی داری، از من بخواه كه آرزویت حتماً برآورده خواهد شد.» هیرودیا گفت: «من سر یحیی را می‌خواهم، چرا كه او نام ما را بر سر زبان‌ها انداخته و همه مردم را به عیب‌جویی ما نشانده است، اگر می‌خواهی دل من آرام شود، باید او را بكشی!» هیرودیس هم، بی‌درنگ یحیی(علیه السلام) را كُشت و سر آن حضرت را در مقابل هیرودیای بدكار قرار داد.

 
ماخذ:
 

- قرآن

 

- تفسیر نمونه، ج‌2و‌13 .

 
منبع:
 

مجله بشارت، ش 63، زهرا سادات جلالی نوش آبادی‌ .

 

اعلام قرآن،‌ خزائلی، ص 666؛ تاریخ الانبیاء،‌ رسولی محلاتی،‌ ج 2، ص 284؛ دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی

 



:: بازدید از این مطلب : 862
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 09 مرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران